|
|
|
خاطرات |
|
سلام به همه ی دوست های خوب هم وبلاگی
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:1 توسط h and sh
|
شاید آنروز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد . عشق یعنی شب نشینی با خدا/
+
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 13:33 توسط h and sh
|
سلام به خدای خوب و مهربون و دوست داشتنی سلام به آقا حمید خودم
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:22 توسط h and sh
|
سلام سلام به همه دوستای عاشق
+
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 13:7 توسط h and sh
|
kian1102002@yahoo.com : ایمیل حمید
shiva1102002@yahoo : ایمیل شیواجون سلام با عرض پوزش از همه ی دوستان من یادم رفته بود ایمیلهامون رو بذارم اینم از ایمیل منو ستاره امیدوارم باهامون همکاری کنید مرسی از لطف همه ی شما دوستای خوب و بزرگوار. البته چون من خیلی گرفتارم و مشغولیت کاریم زیاده واسه اینکه مطالبتون سریعتر بررسی بشه و در تحریریه کارهای مربوط اش انجام بشه. بهتره که با ایمیل شیوا جون مکاتبه کنین چون من هفته ای یکی دو روز ایمیلمو چک میکنم ولی شیوا جون روزانه این کارو میکنه . بازم ممنون از همکاریها تون قربون همه شما : حمید
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 12:50 توسط h and sh
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:58 توسط h and sh
|
سلام به همه دوستای خوبم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:8 توسط h and sh
|
حدس میزنم مرا جواب میکنی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:52 توسط h and sh
|
سلام به همه ی دوستای خوب خودم و حمید جان امروز اومدم یکم بنویسم شاید آروم شم همیشه نوشتن آرو مم میکنه از وقتی که خودمو شناختم هر بار دلم میگرفت یه سررسید برمی داشتمو شروع میکردم به نوشتن / بعدش خیلی راحت میشدم / دوستای خوب و عاشق خودم حمید از شنبه است که نیستش منم تنها شدم /همیشه سر کار بود ولی کامپیوتر جلو دستش بود و همش با هم در ارتباط بودیم از شنبه وضعیت تغییر کرده و نمیدونه تا کی اینجوری باشه / ولی خیلی سخته ها / منو حمید به اندازه کافی از هم دور هستیم وای به حال اینکه بی خبر هم بمونیم / امروز هم که مثلا پنج شنبه بود و از اول هفته دلمو به امروز خوش کرده بودم چون پنجشنبه ها تعطیطه ولی با ازم امروز نیستش رفته سر کار / خیلی بد شد چون واسش یه عالمه تعریف داشتم هر چند وقتی میفهمم میخواد بیاد چت همه چیز یادم میره نمیدونم چرا ؟ البته یه خوبی این هفته داشت این بود که خودمم سر گرم زدن دکور بودم یکم بهتر بود همیشه میگن خدا بزرگه البته خیلی خیلی بزرگه / چون وقتی حمید گفت از شنبه نیستم میخواستم بترکم ولی 2روز بعدش سفارش این دکور و بهم دادن راستی خیلی ناز شد تو کفش موندن همه / قربونت خدا جونم با این همه بزرگی و عظمتت / و در آخریه دعا واسه تمام عاشقا : خدا جون دست تمام عاشقای دنیا رو بگیر و کمکشون کن تا به عشقشون برسن البته با خیریت خودت/ چون خیلی از عشقا آخرشون با اینکه بهم رسیدن اما پایدار نمونده و خدا جونم یه دل ساده و بدون کلک به همه مردم دنیا بده / حالا یه خواهش از عاشقا : قدر عشقشون و بدونن و قول بدن تا وقتی اونو دارن حتی به کس دیگه ایی فکر نکن اینو گفتم چون دیرو ز سر کلاس درسم یه عاشق شکست خورده روبه روم گریه میکرد چون خبر دار شده بود طرف مقابلش یا یکی دیگه هم هست خیلی بده /از دیشب واسش دعا کردم البته بهش گفتم که طرفش ارزش غصه خوردن نداره / نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 12:46 توسط h and sh
|
سلام به همه ی دوستای خوب و مهربون وبلاگیمون همگی خوبید ؟ امیدوارم که همیشه خوب و خوش و سلامت باشید و در کنار عشق تون خوش بگذره . بچه ها دید چی شد ؟ حمید من اومد معذرت خواهی کرد . ولی دوباره از هفته ی بعد کاراش بیشترمیشه و اصلا وقت سر خاروندنم نداره . ببخشید خیلی فک زدم ؟نه ؟ تا آپ بعدی بای با آروز ی خوشبختی واسه تک تک آدم های روی زمین مخصوصا عاشقا چون واقعا گناه دارن و همیشه هیچ راهی رو بجز صبر ندارن موافقید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 12:53 توسط h and sh
|
از همه شما دوستانی که با ابراز محبت خودتون من وشیوا خانوم رو شرمنده میکنین و به وبلاگ ما سر میزنین و با نظرات خودتون شور و نشاط خاصی میبخشین خیلی ممنونیم نمیدونم چطوری از شما تشکر کنم و چه جوری عذر بخوام که نتونستم اونطور که باید و شاید پاسخ محبتهاتون رو بدم .البته شیوا جون قلم نازی داره . بیشتر از من وبهتر از من هم مینویسه و اطلاعات قشنگی داره خدائیش دختر ماهیه . من اصلا فرصت نداشتم که حتی به وبلاگ سری بزنم و نظرات شما عزیزان رو بخونم . امیدوارم خدا توفیق بده تا بتونم پاسخ محبتهاتون رو به نحو احسن بدم فدای شما حمید
+
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 10:15 توسط h and sh
|
میوه ی مورد علاقه تان چیست تا ببینم چه شخصیتی دارید . امیدوارم بهره کافی را ازاین تست روانشناسی ببرید . با این تست رواشناسی به سادگی شیخصت افراد مختلف نسبت به انتخاب میوه ی مورده علاقه شان نشان داده میشود . سیب: اگر سیب میوه ی مورد علاقه ی شماست آدم افراطی هستید که از روی انگیزه آنی و بدون برنامه ریزی قبلی کاری را انجام میدهید .رک گو هستید واز مسافرت لذت میبرید. میتوانید خیلی خوب رهبری یک گروه را بر عهده بگیرید. اشتیاق زیادی برای زندگی کردن دارید که این انگیزه ی شما از نظر اطرافیانتان بی همتاست. هلو: رفتار دوستانه ایی دارید . رک گو و پر حرف هستید که به جذابیت شما می افزاید .رفتار ناشا یست دیگران را خیلی زود می بخشید و فراموش میکنید . برای رفاقت ارزش زیادی قائلیدو رگه هایی از استقلال طلبی و بلند پروازی در شخصیت شما دیده میشود که باعث شده شخصی زرنگ و فعال جلوه کنید. گلابی: اگر تمام توجه تان را به کاری معطوف کنید می توانید ان را با موفقیت انجام دهید . گاهی در انجام کارهایتان بی ثبات و متغیر هستید و مایلید از نتایج سعی و تلاش خود سریع مطلع گردید . از شرکت در بحث ها ی خوب و مفید لذت میبرید .بی طاقت هستید و زود هیجان زده میشوید .به سرعت دوستی های خود را بر هم میزنید پس نگهداری رفقا برای شما ساده نمیباشد. گیلاس : زندگی برایتان همیشه شیرین نیست و اغلب با فراز و نشیب های زندگی مواجه میشوید . به جای داشتن درآمد جزیی به شیوه ایی برای دریافت مقدار زیادی پول فکر میکنید . ذهن خلاقی دارید و به فکر فعالیت های خلاقانه هستید . خانه ی شما در حکم پنا هگاهتان است و از هیچ چیز به اندازه اینکه در کنار فامیل های نزدیک و افراد مورد علاق تان باشید لذت نمیبرید. موز : فردی با محبت /ملایم / خونگرم و دلسوز هستید .اغلب اوقات از کمبود اعتماد به نفس رنج میبرید و کمی احساس ترس در شما دیده میشود . برخی مواقع مردم از اخلاق خوب شما سوئ استفاده میکنند. شریک زندگی خود را تحت هر شرایطی که از نظر روحی و جسمی داشته باشید / میپرستید. نارگیل : جدی / متفکر و اندیشمند هستید .اگر چه از روابط اجتماعی تان لذت میبرید ولی در انتخاب شریک زندگی بسیار سختگیر هستید . در کا رهایتان سر سختی و سماجت دارید ولی لزوما بی پروا نیستید . زیرکی / تیز هوشی و گوش به زنگ بودن از دیگر خصوصیات شماست .در هر زمینه ایی به ویژه از لحاظ شغلی در راس قرار دارید .شریک زندگی تان باید فردی باهوش باشد. انگور سیاه : بطور کلی فرد مودبی هستید . به سرعت عصبانی میشوید ولی خیلی سریع به حالت اولیه بر میگردید. از زیبای در هر نوع ان لذت میبرید . فرد محبوبی هستید و شما سرشت خونگرم و سخاوتمندی دارید .میل زیادی برای زندگی در شما موج میزند و در هر کاری که میکنید لذت میبرید. آناناس : به سرعت تصمیم میگرید و در انجام کارهایتان سریع و چابک هستید . تغییرات شغلی شما را نمی ترساند که این موضوع یکی از برتری های شخصیت شماست . سعی دارید در روابط خود با دیگران متکی به نفس صادق و درستکار باشید . پرتقال : فردی صبوروپر طاقت هستید که اراده تان بسیار قوی است . دوست دارید کار ها را به آهستگی و لی به طور جدی انجام دهید . خجالتی هستید و نزد اطرافیانتان قابل اعتمادید. شریک زندگی خود را با دقت و تمام احساس قبلی تان انتخاب می نمایید و از هر گونه مشاجره و نا سازگاری اجتناب میکنید.
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:23 توسط h and sh
|
امروز احساس غریبی در وجودم سر بلند کرد و گفت :این دل کوچک و مهربان تو تا کی باید به انتظار سر کند ؟ من با شر مندگی گفتم: جوابی برای سوالت ندارم. او گفت : گویی سالهاست از دیدار 2 ساعته اما با معنی و شور و شعف تو با ستاره میگذرد و من بیشترین دلتنگی عمر را تجربه میکنم . دوباره سکوت اختیار کردم و هیچ نگفتم . اما او بدون پروا دوباره سخن آغاز کرد و گفت : حرف دلت را این چنین با ستاره آغاز کن و بگو: در انتظار دوباره دیدنت بی تابم و آرام آرام زمزمه می کنم کاش میشد یکبار دیگر نگاه سبزت را حس کنم و آن رخ زیبا و دوست داشتنی را با چشمانی بیقرار نظاره کنم . بیقرارم بیقرار دیدار مجدد.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 13:1 توسط h and sh
|
روزی به نام شاخه ی کوچک و زیبای پیچک همسایه وارد قصر یخی و کوچک دل من شدی . دل من کوچک و یخی بود چون عاشق نیست تا گرمای عشق یخ را آب کرده و بزرگش کند . من با لبخندی پر معنا و صمیمیت پذیرای این پیچک زیبا شدم. او را در دل یخی خود جای دادم . با وجود این پیچک ناز کم کم یخ های دل آب شدو این آب جایی برای رشد پیچک و ریشه انداختن در قصر کوچک دل گشت . بعد از مدتها ریشه ی این پیچک که در ابتدا همانند روزنه ایی ریز در دل من بو د رشد خود را آغاز کرد و ریشه پراکند . واین ریشه کم کم تمام دل سرد و یخی را که با وجود عشق پیچک به مکانی گرم و پر از شور و شعف تبدیل شده بود فرا گرفت . حال احساس میکنم که هم پیچک / زندگی ایی دوباره آغاز کرده و هم دل یخی و کوچک من قدر عشق پیچک را دانسته و با تمام وجودش برای حفظ تنها همدمش تلاش میکند . امروز که مینویسم روز خوبی بود که دوباره احساس کردم این پیچک کوچک دل رو به رشد و شاخه پراکنی افزونتر است . و تما می دل من را فرا گرفته و به سمت بقیه ی اعضای بدنم آرام آرام رو به حرکت است . و امیدوارم برای همیشه در دل و قلب و اعضایم باقی بماند و بتوان به او ثابت کنم که با نفسش زنده ام / با خنده اش خوشحالم / و با صدای قلبش جان میگیرم . تقدیم به پیچک کوچک دل h
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 12:49 توسط h and sh
|
سلام سلام سلام به دوستای خوب خودم بالاخره کنکورم تموم شدو از این به بعد میتونم بیشتر آپ کنم .ولی این حمید من هنوز سرش شلوغه جوری داریم پیش میریم . یه چیزی رو خیلی خوب فهمیدم .؟حتما میپرسید چیه؟ جوری که بخواد و از اون اول نوشته شده باشه پیش میره .بعضی وقتها هم ادم میخواد بهترش کنه پاک میزنه داغونش میکنه.زندگی منو و حمید به هم گره خورده . بدون اینکه خودمون خبر دار بشیم . همه چیز یه دفعه شد.حمید رو نمیدونم ولی من بعضی وقتها میمونم که میخوام چیکار کنم و چطوری پیش برم .اصلا کارم درست هست؟ آخرش چی میشه؟ به کجا میرسه؟ به قول شاعر به کجا چنین شتابان؟ واقعا داره منو ستاره ام رو کجا میبره با این همه عجله ؟نمیدونم نمیدونم نیمدونم. تنها چیزی که میتونم بگم اینه توکلت و الا الله
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 22:1 توسط h and sh
|
اگر واژه ها باشند ما نیز ماندنی هستیم
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 21:15 توسط h and sh
|
سلام امروز که مينوسيم دلم خيلي گرفته از اين دنيا /همه ادماش ,از خودم /خيلي داغونم ميخوام يکم از خودمو وستاره ي زميني قلبم براتون بگم روزگار رفاقت من و حميد روز به روز پيش ميره با تمام خاطرات تلخ و شيرينش
+
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 14:58 توسط h and sh
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0:47 توسط h and sh
|
سلامی به گرمی وجود عشق و به شیرینی زبان عاشق امروز تصمیم گرفتم بقیه ی خاطراتم را با این قلم کهنه به زبان بیاورم اما کمی متفاوت تر از پیش.روز سوم آشنایی بود .آشنایی که با سلامی سرد آغاز شد و این چنین رو به گرمی میرود.طبق قرار قبلی آن شدم .و دو باره از پشت این جعبه جادویی به بهتین امید زندگی ام دست یافتم وبا به صدا درآوردن زنگ کلیسای قلبش حضورم را یادآور شدم .بهترین امیدم مثل همیشه با مهربانی و زبان شیرینش پذیرای من شد.هفته ها و ساعت ها با خاطرات شیرینش این چنین گذشت .ستاره زمینی من بعد از دو هفته از آشنایی صمیمانه و دوست داشتنی یکباره حجم کارهایش افزایش یافت و به ناچار کمتر از یکدیگر خبر دار میشدیم .اما با این تفاسیر محبتمان نسبت به یکدیگر افزایش می یافت و من به این سخن اعتقاد پیدا کردم که میگویند:برای نبودنت گلایه نمیکنم چون تا نبودنت نباشد نمی دانم چرا؟ برای چه؟ اما معبود بزرگ و والا این چنین در سر نوشت ما رغم زده /کفر نمی گوییم / شکایت نمیکنیم و راضی هستیم به رضایش .خیلی دوست داشتم که روز تولدش در کنارش بودم وبرای نازنین پاک و دوست داشتنی آنطور که لایقش باشد جشن بگیرم و محبت و عشقم را بیشتر از این به او ثابت کنم .اما افسوس.روز دیگر با دیدن چهره خندان و پر از مهرو محبتت آرامش دیرینه به قلبم دادی و بزرگترین هدیه زندگی را. آری. با دیدن آن چهره و سیمای بلند و زیبایت تمامی وجودم را از مهر و محبت پر کردی .نمیدانم چگونه پاسخگو ی این همه لطف و مهربانی شما ستاره زمینی باشم.امروز که مینویسم یک ماه و 19 روز است که از آشنایی غریب و به یاد ماندنی میگذرد . و امید آن دارم که به جاودانگی برسد.پروردگارا به ما قدرت بده که حافظ این عشق پاک و والا باشیم تا آخر عمر. دوستت خواهم داشت بیشتر از باران/گرمتر از لبخند/داغ چون تابستان /دوستت خواهم داشت حمید جان
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 14:51 توسط h and sh
|
امروز روز 30 مهر 1378 بود من هم مثل هر روز صبح خونه تنها بودم البته با دوستم .رابطه ام با دوستم خیلی خوبه دوسش دارم و میمیرم براش .همه هم میدونن که چقدر وابسته ایم .خلاصه نشسته بودیم با هم تعریف میکردیم ساعت دور و ببر 10 بود .حوصله ی جفتمون سر رفته بود .خسته شده بودیم به دوستم گفتم بریم چت موافقت کرد و گفت بریم یکم بخندیم.البته 2سال بود که چت نرفته بودم 1روز هم بود که ایدی جدید ساخته بودم وارد چت روم که شدیم دیدیم یه نفر پیغام گذاشته کارت شارز واسه خانم هایی که وب میدن ما وب نداشتیم ولی به اصرار دوستم صفحه اش رو باز کردیم .بعد از اشنایی ساده (البته من همه چیزو دروغ گفتم عذاب وجدان گرفتم والان هم خجالت میکشم) َ حرفایی زد که خیلی خوشم نیومد .ولی نمیدونم چرا واسه فردا ساعت 10 باهاش قرار گذاشتم .به نظر خودم دلیلش این بود که از فردا صبح تنهای تنها میشدم دیگه دوستم پیشم نمیومد به خاطر کلاس هاش .از صبح کلاس داشت .منم قرار گذاشتم .ولی بعد از ظهر یه سره مغزم مشغولش بود خیلی فکرشو میکردم .پیش خودم گفتم توکل میکنم و پیش میرم .من یه ادمی بودم که هیچ پسری رو قبول نداشتم ولی خیلی دیر اعتماد میکردم ولی این بار اینجوری نشد.
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 21:28 توسط h and sh
|
|